به گزارش شهرآرانیوز، حرفش را با «بسماللهالرحمنالرحیم» آغاز میکند؛ همانطور که انگار تمام زندگیاش را با همین ذکر شروع کرده و جلو آمده است. آرام، اما پر از تصویر حرف میزند؛ انگار هر جملهاش بخشی از یک خاطره قدیمی است.
«من مصطفی خادم عبدل آبادی هستم؛ متولد ۲۴ بهمن ۱۳۵۹ در تهران.» ده سال اول زندگیاش در تهران گذشته، اما بعد همراه خانواده به مشهد آمدهاند؛ شهری که ریشههای مادریاش در آن است. پدرش اصالتاً کاشمری است، کشاورز، مردی از دل خاک. خانوادهای که مصطفی در آن بزرگ شده، یک خانواده مذهبی است؛ مذهبی نه فقط در ظاهر، بلکه در زیست روزمره.
پدرش از انقلابیونی بوده که پیش از پیروزی انقلاب، مقابل رژیم ستمشاهی ایستاده؛ زندان رفته و هزینه داده است. بعد از انقلاب هم، آرام نگرفته. در سالهای دفاع مقدس، بیشتر وقتش در جبهه گذشته؛ آنقدر که مصطفیِ کودک، سالها پدر را کمتر میدیده است.
میگوید: «شاید حدود هفت سال بود که من پدرم را درست و حسابی نمیدیدم؛ بیشتر جبهه بودند.»
پدر، از یاران دکتر مصطفی چمران بوده و همین نزدیکی به جبهه و جنگ، بیآنکه کسی بخواهد، مسیر علاقههای مصطفی را شکل داده است.
او از همان کودکی، با فضای جبهه آشنا میشود. همراه پدر به هیئت رزمندگان میرود، سوار ماشینهای گشتی میشود، در رفتوآمدهای ساده و بیتشریفات آن روزها.

مصطفی خادم در صحبتهای خود اشاره میکند: «آن موقع درجهای نبود، ماشینها معمولاً ماشینهای کمیتههای گشتی بود. پدر بهسختی اجازه میداد با او همراه شوم، اما با اصرار من را با خود میبرد و از بودن در آن فضا لذت میبردم».
همان روزهاست که علاقهاش به تیراندازی شکل میگیرد؛ علاقهای که بهقول خودش در خانوادهشان «ذاتی» است. از پدربزرگ گرفته تا پدر، برادرها، حتی خودش و خواهرش؛ فقط مادر است که اهل این فضا نیست.
مصطفی فرزند دوم خانواده است؛ یک خواهر و سه برادر دارند و او برادر وسطی است. نوجوانی و جوانیاش با ورزش گره خورده. بعد از پایان تحصیلات، با رتبه عالی در دانشگاه پذیرفته میشود؛ رشته ساخت ماشینابزار در دانشگاه شهید منتظری مشهد. اما دلش جای دیگری است. فضای دانشگاه و مسیر معمول زندگی، راضیاش نمیکند.
خودش میگوید: «علاقه شدیدی به کاماندویی و تکاوری داشتم. همین علاقه باعث میشود در دوران خدمت سربازی، جذب نیروهای ویژه شوم. دورههای سخت کوماندویی را گذراندم و به رؤیای کودکیام داشتم نزدیک میشدم؛ «تکتیراندازی».
الگویی که در ذهنش دارد، شهید زرین است؛ و میگوید: «حقیقتاً به آن خواستهام هم رسیدم.».
اما این مسیر، بیهزینه نمیماند. در یکی از مأموریتها، در محور گرمیشه مهران، هنگام پاکسازی راهها و معابر، تله انفجاری عمل میکند. انفجاری که همهچیز را تغییر میدهد. مصطفی از ناحیه سر، صورت، چشم، فک بالا و پایین، گلو، هر دو دست و هر دو پا مجروح میشود و بهعنوان جانباز ویژه ۷۰ درصد شناخته میشود. چند سالی مهمان تخت بیمارستان است؛ جراحی پشت جراحی، درمان پشت درمان.
وقتی از او میپرسم اولین تصویری که بعد از مجروحیت به ذهنش آمد چه بود، بیدرنگ میگوید: «اصلاً پشیمانی نبود.» بعد، از کودکیاش میگوید؛ از نوحهها، از هیئتها، از تصویرسازیهایی که از عاشورا در ذهنش ساخته بود.
میگوید: «همیشه دوست داشتم بدانم حضرت علیاصغر (ع) وقتی تیر خورد چه حالی داشت، حضرت عباس (ع) وقتی تیر خورد به چشمش چه حالی داشت…».
برای او، شهادت یک مفهوم ذهنی نبود؛ تجربهای بود که سالها با آن زندگی کرده بود. میگوید: «شهادت برای من اوج پرتاب به سمت خدا بود، تا آنسوی شهادت رفتم؛ شاید هم شهید شدم، ولی نمردم.»
جانباز شدن، انتخابش نبود؛ آرزویش شهادت بود. اما وقتی زنده ماند، با واقعیتی سختتر روبهرو شد. ۲۲ ساله بود؛ در اوج توان جسمی، کشتیگیر، فعال، پرجنبوجوش. ناگهان به جایی رسید که حتی گردنش را هم نمیتوانست تکان بدهد.
با این همه خودش میگوید: «از همه لحاظ در اوج بودم، یهو رسیدم به جایی که هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم. اما جانبازی باعث شد نتیجه بهتری بگیرم؛ نه در جسم، بلکه در معنا. جانباز شدن باعث شد عملکرد زندگیم خیلی بهتر شود.»
کمی سکوت کرد و ادامه داد: «در بیمارستان، وقتی به هوش آمدم، ابتدا فکر کردم شهید شدم اتاقی سفید، حسی عجیب. بعد فهمیدم زنده هستم؛ با جراحتی سنگین. همانجا به این نتیجه رسیدم که حتماً حکمتی در کار است». این حکمت را اینطور تعریف میکند: «جهاد اکبر همین است؛ اینکه برگردی، با نفس خودت بجنگی و به مردم خدمت کنی.»
سالها بعد، در ۳۵سالگی ازدواج میکند؛ با دخترعمهاش. همسرش ابتدا با همهچیز کنار میآید؛ با جانبازی، با ورزش، با کار کردن برای بچههای معلول و جانباز. اما این مسیر، ساده نیست. ده سال زندگی مشترک و بعد، خستگی. اما مصطفی به همسرش حق داده بود و به او فرصت انتخاب داد.
در مورد بزرگترین چالش زندگیاش بعد از جانبازی پرسیدم. گفت: «اولین چالش پذیرش محدودیتها بوده؛ اینکه بدانی دیروز میتوانستی و امروز نه. با این حال، محدودیت را سکوی پرتاب دیدم».
امروز، با انگشت اشاره قطعشده، شست و سبابه بیحس، با یک چشم و شنوایی آسیبدیده، تیراندازی میکند؛ آنهم در سطحی که خودش میگوید در ایران بینظیر است. بدون مصرف حتی یک قرص مسکن.
برای مصطفی، جانبازی فقط درد نیست؛ مسئولیت است. بعد از بازگشت به ورزش، قهرمان میشود، اما مهمتر از آن، مربی میشود. رسالتش را در ساختن دیگران میبیند.
میگوید: «به بچههای معلول میگویم هیچکدامتان از من بدتر نیستید؛ و با این جمله به آنان روحیه میدهم». در مورد نگاه جامعه به جانبازان که سوال کردم اول سکوت کرد بعد با قاطعیت میگوید: «من برای دفاع از وطنم رفتم. صد سال دیگر هم باشد، همین کار را میکنم.»
این فقط بخش اول روایت زندگی مصطفی خادم است؛ روایتی از کودکی، جنگ، جانبازی و ایستادن. ادامه این گفتوگو، روایت قهرمانیهاست.
مصطفی خادم عبدل آبادی، پس از سالها مبارزه با جراحات و محدودیتهای جانبازی، مسیر زندگی و قهرمانیاش را چنین روایت میکند: «اولین قهرمانی من در رشته تفنگ SH۲، در کلاس جانبازان و معلولین بود، سال ۸۲ با استاد رضا احمدی، که سرمربی تیم ملی هم بودند و از بهترین مربیان ایران هستند، این موفقیت را به دست آوردم.»
از آن سال به بعد، مسیر قهرمانی مصطفی ادامه یافت. «تا سال ۹۲، در تفنگ همیشه اول یا دوم مسابقات کشوری بودم. از سال ۸۸ بهصورت پیوسته ورزش حرفهای را شروع کردم، همزمان با دانشگاه و درس. تا سال ۹۲ و ۹۳ در تفنگ SH۲، همیشه جزو نفرات اول بودم. بعد سمت تپانچه رفتم و از سال ۹۳ با افراد سالم هم رقابت کردم. تواناییای داشتم که با ورزشکاران سالم هم کار کنم، در لیگ استان و لیگ جانبازان و معلولین همیشه اول یا دوم یا سوم بودم.»
او به خاطره اولین مسابقات برونمرزی اشاره میکند: «اولین مسابقه برونمرزی که رفتم، سال ۹۲ بود با یکی از شاگردانم، خانم نسرین شاهی. بعد به العین امارات رفتیم و من دهم جهان شدم و خانم شاهی اولین سهمیه پارالمپیکش را گرفت.»
با وجود مشکلات متعدد و فاصلهها از اردوهای تیم ملی، مصطفی دوباره به اردوها بازگشت. میگوید: «الان دو سال است دوباره در اردوی تیم ملی هستم و کمک میکنم. در مسابقات جام جهانی العین امارات، ما شش مدال گرفتیم، چهار طلا. من در ده متر نقره تیمی گرفتم و در پنجاه متر، رنکینگ چهارم جهان شدم.»
این تلاشهای پیوسته، همه در راستای هدف بزرگتر بود آمادهسازی برای مسابقات پاراآسیایی ناگویا ژاپن و رقابتهای قهرمانی جهان در کره.
او از برنامههای اردویی خود میگوید: «الان اردویی پیوسته داریم، هر ماه پانزده روز، برای آمادهسازی مسابقات پاراآسیایی ناگویا ژاپن و قهرمانی جهان در کره.».
اما برای مصطفی، جانبازی نه محدودیت، بلکه رسالتی است که با عشق و ایثار معنا میگیرد. جانبازی را این طور معنا کرد: «قدرت عشق، بنازم که سرافرازم کرد. عاقبت عشق حسین بود که جانبازم کرد. جانبازی یعنی ایثار. اگه شهید نشدی، مثل من که سه بار مرگ و زندگی را تجربه کردم، خدا زنده نگهت میدارد.»
او ادامه میدهد: «ایثار یعنی جانبازی. کسی که از جانش گذشته، اگه برای رضای خدا باشد، قشنگ است. اگر نه، خدا به اندازه منفعتش میدهد. ولی عشقی که در قلب داری، همیشه پابرجاست.»
مصطفی نگاه خود را به عشق، ایمان و ایثار چنین توضیح میدهد: «وقتی خدا را بزرگ میبینی، میشوی ابراهیم خلیل الله، دوستش و عاشقش میشوی. بعد میشوی عیسی روحالله، با خدا همکلام میشوی بعد میشوی موسی کلیمالله، و بعد عشق به مردم شکوفا میشود.»
او درباره درک و تجربه جانبازی میگوید: «جانباز بودن توصیفپذیر نیست. حضرت عباس (ع) نماد جانبازی شد. اگه کسی بخواهد جانبازی را بفهمد، باید از خودگذشتگی را درک کند»
او از تجربه شخصی خود در مسیر تربیت شاگردان و ورزشکاران میگوید: «به شاگردانم میگویم از من بدتر نیستید. وقتی من میتوانم، شما هم میتوانید. مسیر شما هم باز هست، فرمولش را پیدا کنید».
وی در پایان، فلسفه ایثار و جانبازی را چنین خلاصه میکند: «ایثار یعنی سرکوب منیت، گذشتن از خود، و شکوفایی عشق در وجود. جانباز کسی است که از خودش گذشته، برای خدا و مردم. این، بالاترین مرتبه انسانی است.»